رها نمیکند ایّام، در کنار منش
که داد خود بستانم، ببوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همی کند و، درکشم بخویشتنش
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
ز رنگ و بوی تو ای سرو قد سیم اندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
یکی بحکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
خوشا ره برهان و رسم به سابلاغ
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
نه از جنس آدمی و حوّا، که یزدان
گل کرد خاک سابلاغ را به اشک منش
شگفت نیست گر از غیرت تو، بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
بدین زیبایی که تویی، گر بمرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
نماند فتنه در ایّام عمر ما، جز این وحشی سرکش
که بر شمایل شیرین تو فتنه ست و
خلق بر خروش طرّه های خرمنش
ما را در سایت حقوق خصوصي ايران و فرانسه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25